تبليغاتX
ادبی_فرهنگی_اجتماعی

ادبی_فرهنگی_اجتماعی

ادبی_فرهنگی_اجتماعی

بابا لار چه خبره همه ریختن به هم من که ناراخت شدم واسه بعضیا و حال کردم واسه بعضی پسرا خقشون بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:42  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

چه خبره همه لار به هم ریخته ولی بعضی ژسرا خقشون بود. من که حال کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:37  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

چه خبره همه لار به هم ریخته ولی بعضی ژسرا خقشون بود. من که حال کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:35  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

چه خبره همه لار به هم ریخته ولی بعضی ژسرا خقشون بود. من که حال کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:35  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

چه خبره همه لار به هم ریخته ولی بعضی ژسرا خقشون بود. من که حال کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 13:33  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

خاطرات

خاطرات جزئي از زندگي انسان ها است كه به سه دسته تقسيم ميشود خاطرات شيرين كه جزو دسته ي اول است خاطرات تلخ كه جزو دسته سوم مي باشد  و اما گروه دوم خاطراتي است كه ما بين اين دو دسته قرار مي گيرد يعني نه تلخ اند و نه شيرين و اما يك دسته ديگر هم وجود دارد كه جزو گروه هاي خاص بايد قرار داد كه آن خاطرات جالب است0

داشتم مطلبي راجع به خاطره مي نوشتم كه به ياد جشنواره نشريات سال 83 افتادم جشنواره اي كه نتيجه آن برايم تلخ بود و خاطراتش برايم آزردهنده0

بادلي پر از اميد و زحماتي بسيار زياد گاهنامه ي o منفي هم منتشر شده بود اما اعضاي آن با دلي شكسته جشنواره را ترك گفتند سخت بود به خصوص براي من0

امروز وقتي كه داشتم اتاقم را گرد گيري مي كردم ناگهان چشمم به به نشرياتي كه در جشنواره گرفته بودم افتاد چند تايي از آنها را باز كردم و ورق زدم از جمله جاده خاكي! مي  خواستم براي شما هم تجديد خاطره شود مطالبي از آن را گلچين كردم از جمله

حرف حساب

-       هيچ غصه اي چشم ديدن شادي را ندارد.

-       زندگي خيلي سخته به همين آسوني.

-       وقتي تو فكرش افتادم سقوط كردم.

-       بعضي ها مشكل مي ميرند و بعضي ها با مشكلات.

-       تازه از دستش رها شده بودم كه به پام افتاد.

-       از بدشانسي شانس اوردم..

-       بعضي ها فكر مي كنند چون صدايشان از بقيه بلند تر است حق با آنهاست.

بعد به سراغ خرزهره رفتم و به ياد سوال هاي پي در پي آقاي عبدالرضا مفتوحي افتادم شب پرسش و باسخ جالب و به ياد ماندني بود بعد با خودم تصميم گرفتم چند طنز جالب خرزهره را هم در اين پستم درج كنم از جمله

موبايل=تلفن كمري.خودش زودتر از فرهنگش وارد شده است.پر كردن عقده حقارت.از روي آهنگ آن مي تواني شخصيت صاحبش را بشناسي!

دانشگاه آزاد اسلامي=سه شوخي بامزه . ديروز متعلق به شهر بود امروز شهر متعلق به آن .صادر كننده ي بي كارهاي با سواد و متوقع.محلي براي دلالي محبت.(معادل هاي ديگر=پارك-پاساژ)

ثروت=چندين قرن پيش علم از آن بهتر بود.گمگشته.اغلب زندگي را براي آن مي خواهن و عده اي نيز آن را براي زندگي . گشتيم نبود نگرد نيست!

امروز هم با تجديد خاطرات سال 83 برايم خاطره شد چه زود گذشت به اميد آينده.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:29  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

خاطرات جزئي از زندگي انسان ها است كه به سه دسته تقسيم ميشود خاطرات شيرين كه جزو دسته ي اول است خاطرات تلخ كه جزو دسته سوم مي باشد  و اما گروه دوم خاطراتي است كه ما بين اين دو دسته قرار مي گيرد يعني نه تلخ اند و نه شيرين و اما يك دسته ديگر هم وجود دارد كه جزو گروه هاي خاص بايد قرار داد كه آن خاطرات جالب است0

داشتم مطلبي راجع به خاطره مي نوشتم كه به ياد جشنواره نشريات سال 83 افتادم جشنواره اي كه نتيجه آن برايم تلخ بود و خاطراتش برايم آزردهنده0

بادلي پر از اميد و زحماتي بسيار زياد گاهنامه ي o منفي هم منتشر شده بود اما اعضاي آن با دلي شكسته جشنواره را ترك گفتند سخت بود به خصوص براي من0

امروز وقتي كه داشتم اتاقم را گرد گيري مي كردم ناگهان چشمم به به نشرياتي كه در جشنواره گرفته بودم افتاد چند تايي از آنها را باز كردم و ورق زدم از جمله جاده خاكي! مي  خواستم براي شما هم تجديد خاطره شود مطالبي از آن را گلچين كردم از جمله

حرف حساب

-       هيچ غصه اي چشم ديدن شادي را ندارد.

-       زندگي خيلي سخته به همين آسوني.

-       وقتي تو فكرش افتادم سقوط كردم.

-       بعضي ها مشكل مي ميرند و بعضي ها با مشكلات.

-       تازه از دستش رها شده بودم كه به پام افتاد.

-       از بدشانسي شانس اوردم..

-       بعضي ها فكر مي كنند چون صدايشان از بقيه بلند تر است حق با آنهاست.

بعد به سراغ خرزهره رفتم و به ياد سوال هاي پي در پي آقاي عبدالرضا مفتوحي افتادم شب پرسش و باسخ جالب و به ياد ماندني بود بعد با خودم تصميم گرفتم چند طنز جالب خرزهره را هم در اين پستم درج كنم از جمله

موبايل=تلفن كمري.خودش زودتر از فرهنگش وارد شده است.پر كردن عقده حقارت.از روي آهنگ آن مي تواني شخصيت صاحبش را بشناسي!

دانشگاه آزاد اسلامي=سه شوخي بامزه . ديروز متعلق به شهر بود امروز شهر متعلق به آن .صادر كننده ي بي كارهاي با سواد و متوقع.محلي براي دلالي محبت.(معادل هاي ديگر=پارك-پاساژ)

ثروت=چندين قرن پيش علم از آن بهتر بود.گمگشته.اغلب زندگي را براي آن مي خواهن و عده اي نيز آن را براي زندگي . گشتيم نبود نگرد نيست!

امروز هم با تجديد خاطرات سال 83 برايم خاطره شد چه زود گذشت به اميد آينده.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:29  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

اول مهر

مديريت وب لاگ فروغ مهر اول مهر و سال تحصيلي جديد را به همهدانش آموزان دانش پژوهان و دانش جويان تبريك عرض مي نمايد وسال تحصيلي سر شار از موفقيت را برايتان آرزومند است.

Larinyaye gol khomu talash tovaziyad necho chun arki ayandae khosh va dase khosh asaze.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:51  توسط مرضیه(صدف) سعیدی 

فلكه ي گپو

 Salam abakhshi ke va farsi komu omnenaveshte maves chondokoy va zabune lari khomu gap bezanem khab omnadanays che bogoem ! tasmim omgeret ke  eghadoko felkaye gapo tosif oshbokonem. Va yade kho biyari shoviyaye joma ke teke avaye garm makes chetachet a loye alafe oshk vaboda odayn. Ami aoze vasati bog and ade o sad ma jolbak shatek base. Posiya o dotiya ama shik shokerde o ageshtayn ke engar a chamrane shirazen. Nanaya o boaya am va dele esraat apay yak kako pek akerdayn o nadanesayn andae felka choo abodoy. Bichiyam sargarme kare khushoen. Mavi bogoem ghorbune kafaye furodga ke kisi kari sha kar kisi ni o doto poso zerz nazare nana o boao esen. Afamedaysh che donyayi bode faghat adam khosh bayad movazebe khosh bo ata ateke felkaye gapo                                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:14  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  | 

به ياد آن روزها

كم كم تابستان با تمام خاطرات تلخ و شيريني كه در خود جاي داده بود رو به اتمام هست و فصل خزان پاييز در انتظار رسيدن باز فصل درس و مشق و مدرسه باز روزهاي شيرين و پر خاطره كودكي و نو جواني. در كنار دوستان بودن و گفتن و خنديدن . اما چه زود همه چيز مي گذرد مثل رودي كه در جريان هست و هيچ گاه آبي كه گذشته باز نمي گردد. انگار همين ديروز بود كه براي اولين بار دست در دست مادرم پا به اول دبستان گذاشتم و الفباي فارسي را آموختم. انگار همين چند روز قبل بود كه راه پيدا كردنو نگه داشتن يك دوست خوب و مهربان را در مدرسه ياد گرفتم.و انگار همين ............ آري آن روزها قدم به قدم گذشت و حال آن دنياي كوچك كودكي بزرگ و بزرگتر شد و به امروز رسيد امروزي كه بايد راهي دانشگاه شوم. امروزي كه بايد از آموخته هاي ديروزم در تمام مراحل زندگي و تحصيل به نحو احسنت استفاده كنم تا نلغزم اما چه حيف شد كاش آن دوران كودكي با تمام زيباييهايش مي ماند كاش آن دنياي كودكي هيچ گاه بزرگ نمي شد و كاش ................ و باز اما با همان خاطراتش دوره جديد زندگي را از سر مي گيرم و از پدر مادرم خواهش مي كنم مرا از دعاي خير خودشان محروم نكنند چون دعاي خير آنان رمز موفقيت است وبس

                                                     ( الهي امين )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:29  توسط مرضیه(صدف) سعیدی  |